خیلی دور خیلی نزدیک
دست از سر خوابم بردار راست مي گويي دستم را بگير ديگر مدت هاست كه مادرم موقع آشپزي آواز نمي خواند. با خودم مي گويم شايد غصه هايش به سقف حنجره اش رسيده اند!! گاهی دلم از هرچه آدم است میگیرد گاهی دلم دو کلمه حرف مهربانانه می خواهد و نه به شکل بی تو میمیرم ساده شاید مثل : دلتنگ نباش ، فردا روز دیگریست جا مانده است چیزی جایی که دیگر هیچ گاه هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد نه موهای سیاه نه دندان های سفید هر لحظه حرفی در ما زاده می شود هر لحظه دردی سر بر می دارد و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند اینها بر سینه می ریزد و راه فراری نمی یابد مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش اش چه اندازه است بگذار که پنهان بود این درد جگر سوز انگار که گفتیم و دلی چند شکستیم مردي چهار پسر داشت. آنها را به ترتيب به سراغ درخت گلابي اي فرستاد که در فاصله اي دور از خانه شان روييده بود: پسر اول در زمستان، دومي در بهار، سومي در تابستان و پسر چهارم درپاييز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه ديده بودند درخت را توصيف کنند . پسر اول گفت: درخت زشتي بود، خميده و در هم پيچيده. پسر دوم گفت: نه.. درختي پوشيده از جوانه بود و پر از اميد شکفتن. پسر سوم گفت: نه.. درختي بود سرشار از شکوفه هاي زيبا و عطرآگين.. و باشکوه ترين صحنه اي بود که تابه امروز ديده ام. پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغي بود پربار از ميوه ها.. پر از زندگي و زايش! مرد لبخندي زد و گفت: همه شما درست گفتيد، اما هر يک از شما فقط يک فصل از زندگي درخت را ديده ايد! شما نميتوانيد درباره يک درخت يا يک انسان براساس يک فصل قضاوت کنيد: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقي که از زندگيشان برمي آيد فقط در انتها نمايان ميشود، وقتي همه فصلها آمده و رفته باشند! اگر در ” زمستان” تسليم شويد، اميد شکوفايي ” بهار” ، زيبايي “تابستان” و باروري “پاييز” را از کف داده ايد! مبادا بگذاري درد و رنج يک فصل زيبايي و شادي تمام فصلهاي ديگر را نابود کند! زندگي را فقط با فصلهاي دشوارش نبين ؛ در راههاي سخت پايداري کن: لحظه هاي بهتر بالاخره از راه ميرسن امروز ظهر شیطان را دیدم. نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت. گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند... شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد! گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟... شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود. چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است كه به این مردم، آسایش و خوشبختی بخشیده است !!! مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟ برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن ! دوستی های این روزگار چون بازرگانی شده است : آن وقت بر دوستی شوند که حاجتی پدید آید و مراعات این دوست فرو گذارند ، چون بی نیازی پدید آید . رو به دیوار می ایستم در اندیشه پشت دیوار نیستم اما…. تو میگویی: “به تو چه؟!” اما من پیش چشم تو ام! و اگر لحظه ای نبینی مرا…. تو به دنبال چه میگردی؟ بهانه ای برای نماندن؟ لازم نیست! بهانه ای برای شکستن؟ لازم نیست! دیگر به خودم قول داده ام فریاد نزنم آرام ایستاده ام مثل یک مرد! گریه نمیکنم نه از بودن و نه از نبودن تو! نمیخواهم به پایم بیفتی! من برای ماندنت حتی خواهش نمیکنم برای رفتنت نیز! خواستی برو خواستی بمان اصلا “به من چه؟!” هر ثانیه میگذرد لازم است گاهي از خانه بيرون بيايي و خوب فکر کني ببيني باز هم ميخواهي به آن خانه برگردي يا نه؟ لازم است گاهي از مسجد، کليسا بيرون بيايي و ببيني پشت سر اعتقادت چه ميبيني ترس يا حقيقت لازم است گاهي از ساختمان اداره بيرون بيايي، فکر کني که چهقدر شبيه آرزوهاي نوجوانيت است؟ لازم است گاهي درختي، گلي را آب بدهي، حيواني را نوازش کني، غذا بدهي ببيني هنوز از طبيعت چيزي در وجودت هست يا نه؟ لازم است گاهي پاي کامپيوترت نباشي، گوگل و ايميل و فلان را بيخيال شوي، با خانواده ات دور هم بنشينيد ، يا گوش به درد دل رفيقت بدهي و ببيني زندگي فقط همين آهنپارهي برقي است يا نه؟ لازم است گاهي بخشي از حقوقت را بدهي به يک انسان محتاج تا ببيني در تقسيم عشق در نهايت تو برنده اي يا بازنده لازم است گاهي عيسي باشي، ايوب باشي، انسان باشي ببيني ميشود يا نه؟ و بالاخره لازمست گاهي از خود بيرون آمده و از فاصله اي دورتر به خودت بنگري و از خود بپرسي که سالها سپري شد تا آن شوم که اکنون هستم آيا ارزشش را داشت ؟ با چشمهای روشنِ براق با گیسویی بلند به بالای آرزو هرکس از او نشانی دارد ما را کند خبر این هم نشان ما: یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر اندکی آهسته شاید این فواره از اوج به زیر افتادست! دوباره واژه سفر را در قاب تنهایی اتاق خاطراتم میخکوب میکنم سرزمین خشک خاطره یخ زده و فرسوده شده زندگیم بوی غربت و بی قراری گرفته رفاقتها پوچ وتو خالیست وحال کوچ تبلور زندگیست باید رفت و به اندازه تمام تنهایی ها فریاد را در آغوش کشید باید رفت و.... من نه بر می گردم نه جایی می روم من فقط شبیه شما شبیه یک مشت سکوت آفتاب ندیده می شوم و گذران تلخ لحظه هایی را اندازه می گیرم که جز زل زدن ، به جدایی من از ما کاری از دستشان ساخته نیست چه باید كرد وقتی كاری ازت ساخته نیست چه باید كرد وقتی لحظات به هر دلیلی ازت میگریزند تو بودی چه میكردی؟ وقتی نیستی نه هستهای ما چونان كه بایدند،نه بایدها مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخوانم عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میكنم اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هرچه باشد،روزی شبیه دیروز،روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست. اما كسی چه میداند،شاید امروز نیز روز مبادا باشد. هر روز بی تاب ، روز مباداست. در آرام ترين ساعت شب، هنگامي كه در عالم خواب و بيداري بودم، هفت خويشتن من دور هم نشستند و نجواكنان چنين گفتند: خويشتن اول: من در تمام اين سال ها در تن اين ديوانه بوده ام، و كاري نداشته ام جز اين كه روز دردش را تازه كنم و شب اندوهش را برگردانم. من ديگر تاب تحمل اين وضع را ندارم و اكنون شورش مي كنم. خويشتن دوم: برادر، حال تو بهتر از من است، زيرا كار من اين است كه خويشتن شاد اين ديوانه باشم. من خنده هاي او را مي خندم و سرود ساعت هاي خوش او را مي سرايم، و با پاهايي كه سه بال دارد انديشه هاي روشن او را مي رقصم. منم كه بايد بر اين زندگي ملال آور شورش كنم. خويشتن سوم: پس تكليف من، خويشتن عشق، چه مي شود، كه داغ مشعل سوزان شهوت وحشي و اميال خيال آميز هستم؟ منم كه بيمار عشقم و بايد بر اين ديوانه بشورم. خويشتن چهارم: از ميان شما، من از همه نگون بخت ترم، چون كاري به جز نفرت پليد و انزجار ويرانگر به من نداده اند. منم آن خويشتن طوفاني كه در سياه ترين دركات دوزخ به دنيا آمده ام و بايد سر از خدمت اين ديوانه بپيچم. خويشتن پنجم: نه، منم آن خويشتن انديشمند، خويشتن خيال باف، خويشتن گرسنگي و تشنگي، آن كه مدام در پي چيزهاي ناشناخته و چيزهاي نيافريده مي گردد و دمي آسايش ندارد؛ منم كه بايد شورش كنم، نه شما. خويشتن ششم: من خويشتن كارگرم، خويشتن زحمت كشي كه با دستان شكيبا و چشمان آرزومند روزها را صورت مي بخشم و عناصر بي شكل را به شكل هاي تازه و ابدي در مي آورم. منم آن تنهايي كه بايد بر اين ديوانه بي قرار بشورم. خويشتن هفتم: شگفتا كه همه شما مي خواهيد در برابر اين مرد سر به شورش برداريد، زيرا يكايك شما وظيفه مقدري بر عهده داريد كه بايد به انجام برسانيد. آه! اي كاش من هم مانند شما بودم، خويشتني بي كاره ام، آن كه در لامكان و لازمان خالي و خاموش نشسته است، هنگامي كه شما سرگرم بازسازي زندگي هستيد. اي همسايگان، آيا شما بايد شورش كنيد يا من؟ هنگامي كه خويشتن هفتم اين گونه سخن گفت، آن شش خويشتن ديگر با دل سوزي به او نگريستند ولي چيزي نگفتند؛ و هر چه از شب بيشتر گذشت يكي پس از ديگري در آغوش تسليم و رضاي شيريني به خواب رفتند. اما خويشتن هفتم همچنان چشم به هيچ دوخته بود، كه در پس همه چيز است.![]()
![]()
![]()
حسین پناهی ![]()
دکتر شریعتی![]()
![]()
![]()
![]()
سهروردی ![]()
چیزی از تو را با خود میبرد
زمان غارتگر غریبی است
همه چیز را بی اجازه میبرد
و تنها یک چیز را
همیشه فراموش میکند ...
حس « دوست داشتن ِ » تو را ...
شفیعی کدکنی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
جبران خليل جبران![]()
| Design By : Night Melody |


